تبلیغات
ترجمه ای از قرآن






نویسنده: گل مریم
تاریخ: پنجشنبه 14 آذر 1392-21:11





نویسنده: گل مریم
تاریخ: یکشنبه 5 خرداد 1392-16:53



بسم الله الرحمن الرحیم

[منظور اصلى از خلقت آدم سكونت در زمین بوده‏]


و نیز از سیاق آیه سوره طه كه مى‏ فرماید: (فَقُلْنا یا آدَمُ) الخ، و سوره اعراف كه مى‏ فرماید:

(وَ یا آدَمُ اسْكُنْ) الخ، كه داستان بهشت را با داستان سجده ملائكه بصورت یك داستان و متصل بهم آورده، و كوتاه سخن، آنكه این سیاق بخوبى مى‏ رساند




كه منظور اصلى از خلقت آدم این بوده كه در زمین سكونت كند، چیزى كه هست راه زمینى شدن آدم همین بوده كه نخست در بهشت منزل گیرد، و برتریش بر ملائكه، و لیاقتش براى خلافت اثبات شود، و سپس ملائكه مامور بسجده براى او شوند، و آن گاه در بهشت منزلش دهند، و از نزدیكى بآن درخت نهیش كنند، و او (بتحریك شیطان) از آن بخورد، و در نتیجه عورتش و نیز از همسرش ظاهر گردد، و در آخر بزمین هبوط كنند.

و از این ریخت و سیاق بخوبى بر مى‏ آید:

كه آخرین عامل و علتى كه باعث زمینى شدن آن دو شد، همان مسئله ظاهر شدن عیب آن دو بود، و عیب نامبرده هم به قرینه‏ اى كه فرموده: (بر آن شدند كه از برگهاى بهشت بر خود بپوشانند) الخ، همان عورت آن دو بوده، و معلوم است كه این دو عضو، مظهر همه تمایلات حیوانى است چون مستلزم غذا خوردن، و نمو نیز هستند.

پس ابلیس هم جز این همى و هدفى نداشته، كه (بهر وسیله شده) عیب آن دو را ظاهر سازد، گو اینكه خلقت بشرى، و زمینى آدم و همسرش، تمام شده بود، و بعد از آن خدا آن دو را داخل بهشت كرد، ولى مدت زیادى در این بین فاصله نشد، و خلاصه آن قدر بان دو مهلت ندادند، كه در همین زمین متوجه عیب خود شوند، و نیز بسائر لوازم حیاة دنیوى و احتیاجات آن پى ببرند.

بلكه بلا فاصله آن دو را داخل بهشت كردند، و وقتى داخل كردند كه هنوز روح ملكوتى و ادراكى كه از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، بزندگى دنیا آلوده نشده بود، بدلیل اینكه فرمود:

(لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنْهُما، تا ظاهر شود از آن دو آنچه پوشانده شده بود از آنان)، و نفرمود:

(لیبدى لهما ما كان ورى عنهما، تا ظاهر شود از آن دو آنچه بر آن دو پوشیده بود)، پس معلوم میشود، پوشیدگى عیبهاى آن دو موقتى بوده، و یك دفعه صورت گرفته، چون در زندگى زمینى ممكن نیست براى مدتى طولانى این عیب پوشیده بماند،

(و جان كلام و آنچه از آیات نامبرده بر میاید اینست كه وقتى خلقت آدم و حوا در زمین تمام شد، بلا فاصله، و قبل از اینكه متوجه شوند، عیب‏هاشان پوشیده شده، داخل بهشت شده‏ اند).

پس ظهور عیب در زندگى زمینى، و بوسیله خوردن از آن درخت، یكى از قضاهاى حتمى‏ خدا بوده، كه باید میشد، و لذا فرمود:

(زنهار كه ابلیس شما را از بهشت بیرون نكند، كه بدبخت میشوید) الخ، و نیز فرمود: (آدم و همسرش را از آن وضعى كه داشتند بیرون كرد) الخ، و نیز خداى تعالى خطیئه آنان را بعد از آنكه توبه كردند بیامرزید، و در عین حال به بهشتشان بر نگردانید، بلكه بسوى دنیا هبوطشان داد، تا در آنجا زندگى كنند.

و اگر محكومیت زندگى كردن در زمین، با خوردن از درخت و هویدا گشتن عیب، قضایى حتمى نبود، و نیز برگشتن به بهشت محال نبود، باید بعد از توبه و نادیده گرفتن خطیئه به بهشت بر گردند، (براى اینكه توبه آثار خطیئه را از بین مى‏ برد).



[علت بیرون شدن از بهشت‏]

پس معلوم میشود علت بیرون شدن از بهشت، و زمینى شدن آدم آن خطیئه نبوده، بلكه علت این بوده كه بوسیله آن خطیئه عیب آن دو ظاهر گشته، و این بوسیله وسوسه شیطان لعین صورت گرفته است.

[مراد از عهد خدا با آدم‏]

در سوره طه در صدر قصه فرموده:

(وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً، ما قبلا با آدم عهدى بسته بودیم، اما او فراموشش كرد)،
و باید دید این عهد چه بوده؟
آیا همان فرمان نزدیك نشدن بدرخت بوده، كه فرمود: (لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِینَ)؟
و یا اعلام دشمنى ابلیس با آدم و همسرش بوده، كه فرمود: (إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ)؟،
و یا عهد نامبرده بمعناى میثاق عمومى است كه از همه انسان‏ها عموما، و از انبیاء خصوصا، و بوجهى مؤكدتر و غلیظ گرفته.

احتمال اولى
صحیح نیست، زیرا آیه شریفه: (فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ، ... وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَیْنِ، أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِینَ، و آیه بعدش، وَ قاسَمَهُما:
إِنِّی لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِینَ)
، تصریح دارد: بر اینكه آدم در حین خوردن از درخت، نه تنها نهى خدا را فراموش نكرده بود، بلكه كاملا بیاد آن بود، چیزى كه هست ابلیس با فلسفه چینى خود نهى خدا را براى آدم توجیه كرد، كه منظور این بوده، كه جزء فرشتگان و از خالدین در بهشت نشوى، در حالى كه در آیه مورد بحث در باره عهدى كه مورد گفتگو است، فرموده: آدم آن را فراموش كرد.
و اما احتمال دوم (كه بگوئیم منظور از عهد، همان تهدیدى است كه خداى تعالى كرد، و ایشان را از پیروى ابلیس زنهار داد)، هر چند كه احتمال بعیدى نیست، و لكن ظواهر آیات با آن نمیسازد، چون از ظاهر آیه نامبرده بر مى ‏آید كه منظور از آن زنهار، تهدید خصوص آدم است.
علاوه بر اینكه زنهارى كه از شر ابلیس دادند، بهر دوى آنان دادند، نه تنها به آدم، و اما فراموشى را تنها به آدم نسبت داد، و نیز در ذیل آیات نامبرده در سوره طه، كه مطابق صدر آنهاست، عهد با معناى میثاق كلى مناسبت دارد، نه عهد بمعناى زنهار از ابلیس، چه خداى تعالى مى ‏فرماید: (فَإِمَّا یَأْتِیَنَّكُمْ مِنِّی هُدىً، فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَ لا یَشْقى‏، وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِی‏ فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْكاً، وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمى‏)، «
سوره طه، آیه 124»

و تطبیق این آیات، با آیات مورد بحث، اقتضاء مى ‏كند كه جمله: (وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْكاً)، «
سوره طه، آیه 124» در مقابل نسیان عهد در آیات مورد بحث قرار گیرد، و معلوم است كه اگر با آن تطبیق شود آن وقت با عهد بمعناى میثاق بر ربوبیت خدا، و عبودیت آدم، مناسب‏تر است، تا آنكه با عهد بمعناى تحذیر و زنهار از ابلیس تطبیق گردد.
چون بین اعراض از یاد خدا، و پیروى ابلیس از نظر مفهوم مناسبت زیادى نیست، بخلاف میثاق بر ربوبیت، كه بان مناسب‏تر است، چون میثاق بر ربوبیت باین معنا است، كه آدمى فراموش نكند، كه ربى، یعنى مالكى مدبر دارد، و یا بگوید انسان تا ابد، و در هیچ حالى فراموش نكند، كه مملوك مطلق خداست، و خود مالك هیچ چیز براى خود نیست، نه نفعى، و نه ضررى، نه مرگى و نه حیاتى، و نه نشوزى، و یا بگوید: نه ذاتا مالك چیزى است، و نه وصفا، و نه فعلا.

و معلوم است آن خطیئه ‏اى كه در مقابل این میثاق قرار مى‏ گیرد، این است كه آدمى از مقام پروردگارش غفلت بورزد، و با سرگرم شدن بخود، و یا هر چیزى كه او را بخود سر گرم مى‏ كند، از قبیل زخارف حیاة دنیاى فانى، و پوسنده، مقام پروردگارش را از یاد برد (دقت بفرمائید).

[نتیجه توجه به عهد خدا]

و لكن اگر آدمى در زندگى دنیا با اختلاف جهات، و تشتت اطراف، و انحاء آن، و اینكه این زندگى را تنها به نیكان اختصاص نداده ‏اند، بلكه مؤمن و كافر در آن مشتركند، در نظر بگیریم، خواهیم دید كه این زندگى بحسب حقیقت و باطن، و از نظر علم بخداى تعالى، و جهل به او، مختلف است، آن كس كه عارف بمقام پروردگار خویش است، وقتى خود را با زندگى دنیا كه همه رقم كدورتها، و انواع ناملایمات و گرفتاریها دارد، مقایسه كند،

و در نظر بگیرد: كه این زندگى آمیخته ‏اى از مرگ و حیات، و سلامتى و بیمارى، و فقر و توانگرى، و راحت و تعب، و و جدان و فقدان است،

و نیز در نظر بگیرد: كه همه این دنیا چه آن مقدارش كه در خود انسان است، و چه آنها كه در خارج از ذات آدمى است، مملوك پروردگار اوست، و هیچ موجودى از این دنیا استقلال در خودش و در هیچ چیز ندارد، بلكه همه از آن كسى است كه نزد وى بغیر از حسن و بهاء و جمال و خیر آنهم به آن معنایى از جمال و خیر كه لایق عزت و جلال او باشد وجود ندارد، و از ناحیه او بجز جمیل و خیر صادر نمیشود

آن وقت مى‏ فهمد كه هیچ چیزى در عالم مكروه نیست، تا از آن بدش آید، و هیچ مخوفى نیست، تا از آن بترسد، و هیچ مهیبى نیست، تا از آن به دلهره بیفتد، و هیچ محذورى نیست تا از آن بر حذر شود.
بلكه با چنین نظر و دیدى، مى‏ بیند كه آنچه هست، همه حسن و زیبایى و محبوب است، مگر آن چیزهایى كه پروردگارش به او دستور داده باشد كه مكروه و دشمن بدارد، تازه همان چیزها را هم باز بخاطر امر خدا مكروه و دشمن میدارد، و یا محبوب قرار مى‏ دهد، و از آن لذت برده و بامر آن ابتهاج بخرج میدهد، و خلاصه چنین كسى غیر از پروردگارش دیگر هیچ هم و غمى ندارد، و بهیچ چیز دیگر نمى‏ پردازد.

و همه اینها براى این است كه چنین كسى همه عالم را ملك مطلق پروردگار خود مى ‏بیند، و براى احدى غیر خدا بهره و نصیبى از هیچ ناحیه عالم قائل نیست، چنین كسى چه كار دارد به اینكه مالك امر، چه تصرفاتى در ملك خود مى‏ك ند؟ چرا زنده مى‏ كند؟ و یا مى‏ میراند؟ و چرا نفع میرساند؟ و یا ضرر؟ و همچنین در هیچ حادثه ‏اى كه او بوجود مى‏ آورد، چون و چرا نمى‏ كند.

این است آن زندگى طیب، و پاكى كه هیچ شقاوتى در آن نیست، نورى است كه آمیخته با ظلمت نیست، سرورى است كه غم با آن نیست، وجدانى است كه فقدى با آن جمع نمیشود، غنائى است كه با هیچ قسم فقرى آمیخته نمى ‏گردد، همه اینها موهبت‏ هایى است كه با ایمان بخداى سبحان دست میدهد.

[نتیجه غفلت از عهد خدا]

در مقابل این زندگى، یك قسم زندگى دیگر هست، و آن زندگى كسى است كه بمقام پروردگار خود جاهل است، چون این بینوا با انقطاع از پروردگار خود چشمش بهیچ چیز از خودش و از خارج خودش نمى‏ افتد، مگر آنكه آن را مستقل بالذات، و مضر و یا نافع، خیر و یا شر بالذات مى ‏بیند، و در نتیجه در سر تا سر زندگى میانه ترس از آنچه مى ‏رسد، و حذر از آنچه از آن پرهیز مى‏ كند، و اندوه از آنچه از دست میدهد، و حسرت از آنچه از او كم میشود، از مال و جاه و فرزندان و یاران، و سایر آنچه محبوب او است، و بدان تكیه و اعتماد دارد، و در زندگى خود مؤثر میداند غوطه ‏ور است.

او مانند دوزخیان، كه هر وقت پوست بدنشان بسوزد، پوستى دیگر بر تن آنان مى‏ كنند، هر گاه با یك ناملایمى خو بگیرد، و با تلخى آن عادت كند، با ناملایم تازه‏ ترى و سوزنده‏ ترى روبرو میشود، تا عذاب را با ذائقه قلبش بچشد، و دلش همواره دچار اضطراب و پریشانى باشد، و جانش همواره چون شمع بسوزد، و آب بشود، و سینه‏اش همواره تنگ و بى حوصله باشد، گویى میخواهد به آسمان بالا رود، آرى خداوند این چنین پلیدى را بر كسانى كه ایمان نمى ‏آورند مسلط مى‏ك ند، (كَذلِكَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ). «
سوره انعام آیه 125»

حال كه این معنا روشن شد، خواننده عزیز متوجه شد: كه بازگشت این دو امر، یعنى فراموش كردن میثاق، و شقاوت در زندگى دنیا، بیك امر است، و شقاوت دنیوى از فروغ فراموشى میثاق است.






تفسیر المیزان جلد





نوع مطلب: تفسیر قرآن